آی آدمیا
وقتی هوا سرد بویه ای آدمیا
برف سفید باره ده اور سیا
برف سفید نشونی ده پیرییه
آتش دل هی ری وه دم سردییه
قشنگی ی باغ وه داره جوونه
داره حوشگ هم سی تش باغوونه
شعر: فرامرز محمدی
وقتی هوا سرد بویه ای آدمیا
برف سفید باره ده اور سیا
برف سفید نشونی ده پیرییه
آتش دل هی ری وه دم سردییه
قشنگی ی باغ وه داره جوونه
داره حوشگ هم سی تش باغوونه
شعر: فرامرز محمدی
"ها"
نکنه سفره ی دل پیش همه وا بکنی !
نگاه قشنگتو به خاری اهدا بکنی!
نکنه با خنده ها ت کلاغی همدمت بشه !
نوای عاشقونه تو واحه برپا بکنی
نکنه دستاتو تو دست کسی حلقه کنی!
کمر انگشتای خسته ام و تا بکنی
نفسم خسته میشه بی نفست همنفسم
خدائیش دلت می آد بدون من" ها "بکنی؟
نکنه تیر جدائی بزنی به قلب من !
قصه مرگ منو با این کار امضا بکنی
من به یاد تو وچشمای نجیبت همه شب
مونده ام تا کی میخوای امروز وفردا بکنی؟
مراد جلائی (جلا)
لیر سوخته
آخ که و لیر سوخته دلم ده بالنه پر نزنه
میر و وفا رگذری هم حلقه وه در نزنه
ای اور و بارون اسمو که تم وتم دش یا وه هار
وه سر بونه رومسم هم یه توکه تر نزنه
شعر :فرامرز محمدی
هنوزهوفه گلال پر خروشم ده پیچ چم هاری ها ده گوشم
سراو پر ده آوه زندگونی چنو حشک کرد که محتاج سروشم
صدای رود بی آو پیک مرگه خوشال رقص نسیم موج دوشم
شعر : فرامرز محمدی
چراگاه خیا ل
1-دلم تافه تک وتنیا غمینه
دلم چون کوه تاف همیشه تنهاوغمگین است
غریوم دی مکو پر دلم خینه
در این ملک احساس غربت میکنم و دلم از این روزگار غریب خون شده است
2-سرم چی کوکلابرفش گریت پا
برف پیری مانند برف کوه کوکلا بر سرم فراوان باریده وماندگار شده است
غرورم
ده بلنی شانشینه
غرور وبلند نظری ام هنوز قله نشین کوهایی چون شاه نشین است وتمایلی به نشیب وپستی های روزگار ندارم
3-اگر هشتاپلی جاصیادونه
گویند روزگاری کوه سترگ هشتادپهلو جایگاه وپناهگاه دلخواه صیادان بوده وبه ان مهر میورزیدند(کوهی رویائی)
هزارون میر شکار دارم ده سینه
غافل از اینکه سینه پر از راز ی من میر شکاران فراوانی را در درون خود پرورانده است تا دل شکار صیدهاباشنداما افسوس به فراموشی سپرده شده
شعر فرامرز محمدی
نوزین
زرد کژل
نوزین زرد کژلی ده شو بهاری
سر نیا و راه سخت وناهماری
شعر فرامرز محمدی
عشق کنه
سرنیامه چی اسیری وبیابون پر ده خار
رنگ پرسه پا برینه راه سخت وناهمار
تو ده لارم چی کموتر نال ونالم تاسحر
روز بویه وم بگریزم ده دسه ای شوی تار
شعر فرامرز محمدی
مه که بی تو نه سر دارم نه سامو
همه عمرم وپا ت باختم چه اسو
1-بی تودیگر سر و سامانی برایم نمانده است
و چه آسان همه ی عمر م را به پایت باختم.
شعر فرامرز محمدی
مقدمه
در نوشته هاي قديم كمتر كتابي است كه بتواند با كهنگي زبان اين قدر براي خوانندگان خود جذبه داشته باشد و هر خواننده يي بشرط آشنايي با زبان آنرا با ولع و اشتياق و بدون كسالت و ملال بخواند...
پژوهش : فرامرز محمدي
مقدمه
كتاب بيهقي از نظر ادبي نيز اثري است گرانبها، زيرا كه گنجينهي كمنظيري است از واژهها و تركيبات و تعبيرات زيباي فارسي هزار سال پيش و اين ديرينگي زبان بر ارزش آن بسيار ميافزايد. بيهقي از واژگاني چنان غني برخوردار است كه حتي در توصيف صحنههاي همسان نيازي به بهرهگيري از تعبيرات تكراري ندارد. حد و مرز كلمات را به خوبي ميشناسد و آنها را بيهوده به كار نميگيرد. از آوردن مترادفات بيفايده و حشوآگين پرهيز دارد.
... بيترديد از اعجاز قلم بيهقي است كه حتي لغات نامأنوس عربي چون «هزاهز، غضاصت و عُظم» و كلمات از اين دست چنان نرمي و ملايمتي پيدا ميكند كه خواننده خشونت آنها را در ميان مفردات زيبا و خوشآهنگ فارسي حس نميكند.
بيهقي به شيوهي نويسندگان همزمان خود تا اندازهاي تحت تأثير كتابت و صرف و نحو عربي است. ولي خوشبختانه در اين راه چندان مبالغه نميورزد كه ساختمان زبان فارسي را يكسره متزلزل و دگرگون ميسازد.(2)
1- تقليد از نثر عربي...
پژوهش : فرامرز محمدي
تاریخچهی روابط دو کشور
هشتاد سال از برقراری رابطه رسمی دیپلماتیک بین ایران و ژاپن میگذرد. اما از قرنها پیش از آن، ژاپنیها از طریق متون چینی با امپراتوری ایران و فرهنگ و تمدن آن کموبیش آشنا شده بودهاند. اما آشنایی ایرانیان با کشور ژاپن، به اواسط دوران قاجار بازمیگردد. تا جاییکه بر نگارنده معلوم است، پیش از آن، در دوران صفویه، سفیر شاه سلیمان صفوی در سیام (تایلند) در کتاب سفرنامهاش “سفینه سلیمانی” اشارههایی به کشور ژاپن، شرایط اقلیمی و مردمان آن کرده است. پس از آن، میرزا ابراهیم صحافباشی مشاهدات خود از سفر به مشرق دور به سال ۱۸۹۷ را، در سفرنامهی خود آورده است که حدود ده صفحه از آن به کشور ژاپن اختصاص دارد. تا اینکه در سفرنامهی مهدیقلی هدایت (مخبرالسلطنه) که بههمراه میرزا علیاصغرخان اتابک، صدراعظمِ قاجاریان در سال ۱۹۰۳ از ژاپن دیدار کرد، اطلاعات مبسوط و ارزشمندی در مورد کشور ژاپن برای اولینبار به ایرانیان داده میشود.
«بنای تبریز از زبیده، زن هارونالرشید است. وی به بیماری تب نوبه مبتلا بود. روزی چند در آن حوالی اقامت کرد. در اثر هوای لطیف و دلانگیز آنجا بیماریش زایل شد. فرمود شهری در آن محل بنا کنند و نام آن را ‹تبریز› بگذارند» (حمدالله مستوفی و یاقوت حموی).
«اردشیر مرکب است از لفظ اَرد که به معنی خشم و قهر است و معنی ترکیبی اردشیر، شیر خشمناک است» (غیاثاللغات و منتهیالارب) و «نام اصلی آن سنگان یا سنجان بوده است اما چون یک بار سیل آمده و آنجا را برده به آن «رفت سنجان» گفتهاند و کمکم «رفسنجان» شده است».
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
جواني ، داستاني بود
پريشان داستان بي سرانجامي
غم آگين غصه تلخي كه از يادش هراسانم
به غفلت رفت از دستم، وزين غفلت پشيمانم
***
جواني چون كبوتر بود و بودم يكي طفل كبوتر باز
سرودي داشت آن مرغك ـــ
كه از بانگ سرودش مست بودم، شادمان بودم
به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم
نوائي داشت
حالي داشت
نقش ادبیات در زندگی
زندگی هیچ ملتی جدا از «ادبیات » نیست
ادبیات نزد
اشخاص و ملل ، به عنوان «غذای روح » و «چاشنی زندگی » مطرح بوده است و
مردم از دیرزمان با آن می زیسته اند و انس داشته اند . هم اکنون نیز این
حالت وجود دارد.
دامنه گسترده ادبیات و شاخ و برگهای آن به حدی است که
هر قوم و ملتی و هر شخصی را با فرهنگهای مختلفی که دارند ، به نوعی دربر می
گیرد .
با همه تعاریفی که برای شعر شده است، هنوز هم شعر خاصیت احاطه ناپذیری خود را حفظ کرده است. در
طول تاریخ شعر، تعریف هایی که صورت گرفته اند پهلویی از شعر را برتافته
اند. اما پهلوی دیگر یا به عمد و یا به صورت ناخودآگاه مکتوم مانده است.
روشن کردن ماهیت شعر در جامع ترین شکل آن، آرزویی است که نسل های زیادی
برای حصول آن تلاش کرده اند. چیزی که روشن است این است که در طول تاریخ و
به فراخور اوضاع و احوال اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، نگاه نسبت به شعر دگرگون
شده است.
از میان عناصر سازنده شعر، گروهی وجود یکی یا چند
تای آن را در شعر پذیرفته اند و گروه دیگر به عناصر دیگر تکیه کرده اند و
این خود باعث آن شده تا مکتب های گوناگون ادبی پدید آیند. از برکت
بحث در ماهیت ادبیات است که امروز معیارهایی که به صورت نسبی مقبولیت عام
دارند ایجاد شده اند و اصول و موازینی که ما را در بررسی ادبیات کمک می
کنند، وضع شده اند. بدیع و بیان، معانی و بلاغت از درون گفتگوهای ادبی سر
برون آورده اند.
|
|

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي برگي
روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولاي عرياني ست
ور جز اينش جامه اي بايد
بافته بس شعله ي زر تا پودش باد
گو بريد، يا نرويد، هر چه در هر كجا كه خواهد
يا نميخواهد
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
پست خاك مي گويد
باغ بيبرگي
خنده اش خوني ست اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها، پاييز

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك
هان،
ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند