خداحافظ
نفسم » نفسم می گیرد، در هوایی که نفس های تو نیست...
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
بی تو می میرم
نمیدانم تو میدانی دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده،
سراپای وجودم آب گردیده نمی دانم تو میدانی ز هجرت دیدگانم پر ز خون گشته،
درون بسترم همچو شمع میسوزم،
برای دیدن رویت دو چشم اشکبارم را به روی ماه می دوزم .
نمی دانم تو میدانی درون بسترم من سخت می گریم و اکنون در فضای خاطرم می پیچد که بی تو می میرم....
نفس
چون کوزه درکوره ی زندگی تن به آتش سپردم اما افسوس به آبی نرسیدم