"ها"
"ها"
نکنه سفره ی دل پیش همه وا بکنی !
نگاه قشنگتو به خاری اهدا بکنی!
نکنه با خنده ها ت کلاغی همدمت بشه !
نوای عاشقونه تو واحه برپا بکنی
نکنه دستاتو تو دست کسی حلقه کنی!
کمر انگشتای خسته ام و تا بکنی
نفسم خسته میشه بی نفست همنفسم
خدائیش دلت می آد بدون من" ها "بکنی؟
نکنه تیر جدائی بزنی به قلب من !
قصه مرگ منو با این کار امضا بکنی
من به یاد تو وچشمای نجیبت همه شب
مونده ام تا کی میخوای امروز وفردا بکنی؟
مراد جلائی (جلا)
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 21:33 توسط فرامرز محمدی
|
چون کوزه درکوره ی زندگی تن به آتش سپردم اما افسوس به آبی نرسیدم