عشق در اشعار پارسی

B249

مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

ما زهر روشندلي يك رشته فن آموختيم         عقل ازمجنون وعشق ازكوهكن آموختيم

صابر همداني

به غير  سينه   دربا    دلان نگنجد عشق         براي  بحر  ، خدا     آفريد   طوفان    را

فرج‌اله شبستري

عشق هرچندكه درپرده بودمشهور است         حسن هرچندكه درپرده بودمستوراست

صائب تبريزي
ادامه نوشته

جوانی و پیری در ادبیات فارسی (اشعار و حکایات)

اشعار صائب تبریزی در باب جوانی و پیری

آدمی پير چو شد حرص جوان می‌گردد / خواب در وقت سحرگاه گران می‌گردد

پيری مرا اگر چه فراموشكار كرد / از دل نبرد ياد زمان شباب را 

پيری و طفل مزاجی به هم آميخته‌ايم / تا شب مرگ به آخر نرسد بازی ما 

ريشه ی نخل كهنسال از جوان افزونتر است / بيشتر دلبستگی باشد به دنيا پير را 

هر چند گرد پيری بر رخ نشست ما را / مشغول خاك‌بازی است دل برقرار طفلی 


ادامه نوشته

هفت چشمه

ادامه نوشته