واگویه
 
شناخت و بیان موضوعات فراموش شده لری (تاریخ /فرهنگ /شعربه گویش بالا گریوه)و طرح مسائل ادبی

محل درج آگهي و تبليغات
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم مهر 1391 توسط فرامرز محمدی

مرگ

 

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۹ - داستان دقیقی شاعر

 

…  را خوی بد یار بود

ابا بد همیشه به پیکار بود

برو تاختن کرد ناگاه مرگ

نهادش به سر بر یکی تیره ترگ

بدان خوی بد جان شیرین بداد

نبد از جوانیش یک روز …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش ۱

 

…  اندر آورد بالای شاه

فکند آن تن شاهزاده به خاک

به چنگال کردش کمرگاه چاک

سیامک به دست خروزان دیو

تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو

چو آگه شد از مرگ فرزند …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۱

 

…  ما ماند ازان خسروان یادگار

چنین سال سیصد همی رفت کار

ندیدند مرگ اندران روزگار

ز رنج و ز بدشان نبد آگهی

میان بسته دیوان بسان رهی

به فرمان مردم …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۳

 

…  و ناباک شد

گشاده زبان پیش ضحاک شد

بدو گفت پردخته کن سر ز باد

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

جهاندار پیش از تو بسیار بود

که تخت مهی را سزاوار بود

فراوان غم و …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۱۱

 

…  مهمان نباید بدست

برآشفت ضحاک برسان کرگ

شنید آن سخن کارزو کرد مرگ

به دشنام زشت و به آواز سخت

شگفتی بشورید با شوربخت

بدو گفت هرگز تو در خان من

ازین پس …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱۰

 

…  خنجرش

همی کرد چاک آن کیانی برش

فرود آمد از پای سرو سهی

گسست آن کمرگاه شاهنشهی

روان خون از آن چهرهٔ ارغوان

شد آن نامور شهریار جوان

جهانا بپروردیش در …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱۱

 

…  به اندوه در سوگ شاه

چه مایه چنین روز بگذاشتند

همه زندگی مرگ …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۲۱

 

…  یک ننگرد

شکاری که پیش آیدش بشکرد

جهان را چنینست ساز و نهاد

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

ازین در درآید بدان بگذرد

زمانه برو دم همی بشمرد

چو زال این سخنها …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۲۸

 

…  سرای

مگر نزد یزدان به آیدت جای

نگر تا چه باید کنون ساختن

نباید که مرگ آورد تاختن

سخن چون ز داننده بشنید شاه

به رسم دگرگون بیاراست گاه

همه موبدان و ردان …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۲

 

…  آنگه ز مرگ منوچهر شاه

بشد آگهی تا به توران سپاه

ز نارفتن کار نوذر همان

یکایک بگفتند با …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۴

 

…  که با قارن رزم زن

چه گوید قباد اندران انجمن

بدان ای برادر که تن مرگ راست

سر رزم زن سودن ترگ راست

ز گاه خجسته منوچهر باز

از امروز بودم تن اندر گداز

کسی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۷

 

…  درد پیچید و شد بدگمان

چنین گفت با ویسهٔ نامور

که دل سخت گردان به مرگ پسر

که چون قارن کاوه جنگ آورد

پلنگ از شتابش درنگ آورد

ترا رفت باید ببسته کمر

یکی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۱۲

 

…  را به داد جهان آفرین

دل ارمیده بادا به آیین و دین

ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم

برینیم و گردن ورا داده‌ایم

چو گردان سوی کینه بشتافتند

به ساری سران …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » کیقباد » بخش ۲

 

…  پوشد کجا برافرازد درفش

که پیداست تابان درفش بنفش

من امروز بند کمرگاه اوی

بگیرم کشانش بیارم بروی

بدو گفت زال ای پسر گوش‌دار

یک امروز با خویشتن …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » کیقباد » بخش ۵

 

…  با تاج و تخت

سرانجام تاب اندر آمد به بخت

چو دانست کامد به نزدیک مرگ

بپژمرد خواهد همی سبز برگ

سر ماه کاووس کی را بخواند

ز داد و دهش چند با او براند

بدو …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۲

 

…  زدن گام و دم

از اندیشه دل را بپرداختم

سخن آنچ دانستم انداختم

نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت

نه چشم جهان کس به سوزن بدوخت

به پرهیز هم کس نجست از …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۱

 

…  کاووس کی

یل پهلو افروز فرخنده پی

چنین گفت کای شاه دانش پذیر

به مرگ بداندیش رامش پذیر

دریدم جگرگاه دیو سپید

ندارد بدو شاه ازین پس امید

ز پهلوش بیرون …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۷

 

…  را نموده بسی دستبرد

بزد گردن غم به شمشیر داد

نیامد همی بر دل از مرگ یاد

زمین گشت پر سبزه و آب و نم

بیاراست گیتی چو باغ ارم

توانگر شد از داد و از ایمنی

ز …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » رزم کاووس با شاه هاماوران » بخش ۳

 

…  سپنج

گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج

سرانجام نیک و بدش بگذرد

شکارست مرگش همی بشکرد

شکست آمد از ترک بر تازیان

ز بهر فزونی سرآمد زیان

سپاه اندر ایران …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱

 

…  ترنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر

هنرمند دانیمش ار بی‌هنر

اگر مرگ دادست بیداد چیست

ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

ازین راز جان تو آگاه نیست

بدین پرده …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۰

 

…  کی بی‌نیاز

مرا تخت زین باشد و تاج ترگ

قبا جوشن و دل نهاده به مرگ

چرا دارم از خشم کاووس باک

چه کاووس پیشم چه یک مشت خاک

سرم گشت سیر و دلم کرد بس

جز از …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۶

 

…  هنگام جنگ

بسی باره و دژ که کردیم پست

نیاورد کس دست من زیر دست

در مرگ را آن بکوبد که پای

باسپ اندر آرد بجنبد ز جای

اگر سال گشتی فزون ازهزار

همین بود خواهد …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۸

 

…  جوان رفتنیست

به گیتی نگه کن که جاوید کیست

شکاریم یکسر همه پیش مرگ

سری زیر تاج و سری زیر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۲۰

 

…  سپهر

نباید فگندن بدین خاک مهر

یکی زود سازد یکی دیرتر

سرانجام بر مرگ باشد گذر

تو دل را بدین رفته خرسند کن

همه گوش سوی خردمند کن

اگر آسمان بر زمین بر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۶

 

…  آوریم

بجای غم و رنج داد آوریم

برآساید از ما زمانی جهان

نباید که مرگ آید از ناگهان

دو بهر از جهان زیر پای منست

به ایران و توران سرای منست

نگه کن که …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۸

 

…  خواهد ز من

بمانم به کام دل اهرمن

نزادی مرا کاشکی مادرم

وگر زاد مرگ آمدی بر سرم

که چندین بلاها بباید کشید

ز گیتی همی زهر باید چشید

بدین گونه پیمان که …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۹

 

…  چمن

یکی زن نگه کن سزاوار خویش

از ایران منه درد و تیمار پیش

پس از مرگ کاووس ایران تراست

همان تاج و تخت دلیران تراست

پس پردهٔ شهریار جهان

سه ماهست با زیور …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۵

 

…  گفت و می‌تاخت برسان گرد

یکی کرد با او سخن در نبرد

یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی

ز زین برگرفتش به کردار گوی

همی تاخت تا قلب توران سپاه

بینداختش خوار در …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۸

 

…  ساز مردان نیو

زره در بر و بر سرش بود ترگ

دل ارغنده و تن نهاده به مرگ

چو از دور گرد سپه را بدید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

خروشی برآورد برسان ابر

که …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۲۲

 

…  ابر بهاران کنید

برآمد یکی میغ بارش تگرگ

تگرگی که بردارد از ابر مرگ

ز دیوان بسی شد به پیکان هلاک

بسی زهره کفته فتاده به خاک

ازان پس یکی روشنی بردمید

شد …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود

 

…  بایدت

چو این چار با یک تن آید بهم

براساید از آز وز رنج و غم

مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیست

وزین بدتر از بخت پتیاره نیست

جهانجوی از این چار بد بی‌نیاز

همش …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » گفتار اندر داستان فرود سیاوش » گفتار اندر داستان فرود سیاوش

 

…  هرچند مانیم دیر

نه پیل سرافراز ماند نه شیر

دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ

رهایی نیابد ازو بار و برگ

سه روزش درنگ آمد اندر چرم

چهارم برآمد ز شیپور دم

سپه …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » داستان کاموس کشانی

 

…  براند

ز مژگان همی خون برخ برفشاند

در بار دادن بریشان ببست

روانش بمرگ برادر بخست

بزرگان ایران بماتم شدند

دلیران بدرگاه رستم شدند

بپوزش که این بودنی کار …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان خاقان چین » داستان خاقان چین

 

…  ازین

که تا کیست زان لشکر پرگزند

کجا پیل گیرد بخم کمند

ابا آنک از مرگ خود چاره نیست

ره خواهش و پرسش و یاره نیست

ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم

بناکام گردن …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » داستان بیژن و منیژه

 

…  مرا دشمنم

ز ناخسته بردار کرده تنم

بپیش نیاکان پهلو منش

پس از مرگ بر من بود سرزنش

روانم بماند هم ایدر بجای

ز شرم پدر چون شوم باز جای

دریغا که شادان …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » داستان دوازده رخ

 

…  منست

همی گویی از خویشتن دور کن

ز بخرد چنین خام باشد سخن

مرا مرگ بهتر ازان زندگی

که سالار باشم کنم بندگی

یکی داستان زد برین بر پلنگ

چو با شیر جنگ …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » اندر ستایش سلطان محمود » اندر ستایش سلطان محمود

 

…  و زکشت و درود

بخوردند یکسر همه بار و برگ

جهان را همی آرزو کرد مرگ

سپهدار ترکان به بیکند بود

بسی گرد او خویش و پیوند بود

همه نامداران ما چین و …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی لهراسپ » بخش ۱

 

…  موی از بر گوی و ما در میان

به رنج تن و آز و سود و زیان

تو شادان دل و مرگ چنگال تیز

نشسته چو شیر ژیان پرستیز

ز آز و فزونی به یکسو شویم

به نادانی خویش خستو …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۵

 

…  تاج شاهنشهان

سرت سبز باد و تن و جان درست

مبادت کیانی کمرگاه سست

شنیدم که راهی گرفتی تباه

مرا روز روشن بکردی سیاه

بیامد یکی پیر مهتر فریب

ترا …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۱۴

 

…  او را بیفگند و برد آن درفش

چو آگاهی کشتن او رسید

به شاه جهانجوی و مرگش بدید

همه جامه تا پای بدرید پاک

بران خسروی تاج پاشید خاک

همی گفت گشتاسپ کای …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۱۵

 

…  تا چه گویم یکی بشنوید

به دین خدای جهان بگروید

نگر تا نترسید از مرگ و چیز

که کس بی‌زمانه نمردست نیز

کرا کشت خواهد همی روزگار

چه نیکوتر از مرگ در …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۲۴

 

…  سزاوار پس

ببندی که کس را نبستست کس

پسر گفت کای شاه آزاده‌خوی

مرا مرگ تو کی کند آرزوی

ندانم گناهی من ای شهریار

که کردستم اندر همه روزگار

به جان تو ای شاه …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان هفتخوان اسفندیار » بخش ۷

 

…  گرگسار این سخنها که گفت

چنین است این خود نماند نهفت

بدین جایگه مرگ را آمدیم

نه فرسودن ترگ را آمدیم

چنین راه دشوار بگذاشتی

بلای دد و دام برداشتی

کس از …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان هفتخوان اسفندیار » بخش ۸

 

…  کردی ای بدتن از آب خاک

سپه را همه کرده بودی هلاک

چنین داد پاسخ که مرگ سپاه

مرا روشناییست چون هور و ماه

چه بینم همی از تو جز پای‌بند

چه خواهم ترا جز بلا و …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان هفتخوان اسفندیار » بخش ۱۱

 

…  نوش‌آذر او را به هامون بدید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

کمرگاه طرخان بدو نیم کرد

دل کهرم از درد پربیم کرد

چنان هم بقلب سپه حمله برد

بزرگش یکی بود …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان هفتخوان اسفندیار » بخش ۱۳

 

…  ارجاسپ پردخته شد قلبگاه

مبادا کلاه و مبادا سپاه

سپه را به مرگ آمد اکنون نیاز

ز خلج پر از درد شد تا طراز

ازان پس همه پیش مرگ آمدند

زره‌دار با گرز و …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۱ - آغاز داستان

 

…  همی

نگه کن سحرگاه تا بشنوی

ز بلبل سخن گفتنی پهلوی

همی نالد از مرگ اسفندیار

ندارد بجز ناله زو یادگار

چو آواز رستم شب تیره ابر

بدرد دل و گوش غران …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۱۹

 

…  او شهریاری جوان را بکشت

بدان کو سخن گفت با او درشت

برین بر پس از مرگ نفرین بود

همان نام من نیز بی‌دین بود

وگر من شوم کشته بر دست اوی

نماند به زاولستان …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲۱

 

…  گوپال بیند نه زخم سنان

نبندم به آوردگاه راه اوی

بنیرو نگیرم کمرگاه اوی

ز باره به آغوش بردارمش

به شاهی ز گشتاسپ بگذارمش

بیارم نشانم بر تخت ناز

ازان …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲۴

 

…  خیز

برین کشتگان آب چندین مریز

که سودی نبینم ز خون ریختن

نشاید به مرگ اندر آویختن

همه مرگ راایم برنا و پیر

به رفتن خرد بادمان دستگیر

به تابوت زرین و در …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲۵

 

…  گوش دار

سخن چون به یاد آوری هوش دار

همه کارهای جهان را در است

مگر مرگ کانرا دری دیگر است

یکی چاره دانم من این را گزین

که سیمرغ را یار خوانم برین

گر او …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲۶

 

…  جایگه رخش را برنشست

به سیمرغ گفت ای گزین جهان

چه خواهد برین مرگ ما ناگهان

جهان یادگارست و ما رفتنی

به گیتی نماند بجز مردمی

به نام نکو گر بمیرم …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲۹

 

…  زین سخن یافتی کام دل

بیارای و بنشین به آرام دل

چو ایمن شدی مرگ را دور کن

به ایوان شاهی یکی سور کن

ترا تخت سختی و کوشش مرا

ترا نام تابوت و پوشش …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد » بخش ۱

 

…  چشم دارم به دیگر سرای

که آمرزش آید مرا از خدای

که از من پس از مرگ ماند نشان

ز گنج شهنشاه گردنکشان

کنون بازگردم به گفتار سرو

فروزندهٔ سهل ماهان به …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد » بخش ۳

 

…  نهنگ و به هامون پلنگ

همان شیر جنگاور تیزچنگ

ابا پشه و مور در چنگ مرگ

یکی باشد ایدر بدن نیست برگ

بفرمود تا رخش را زین کنند

همه دشت پر باز و شاهین …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد » بخش ۴

 

…  برکشید

به زه کرد و یک بارش اندر کشید

بخندید و پیش تهمتن نهاد

به مرگ برادر همی بود شاد

تهمتن به سختی کمان برگرفت

بدان خستگی تیرش اندر گرفت

برادر ز تیرش …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد » بخش ۷

 

…  گفت

که گفتار تو با خرد بود جفت

هرانکس که او را خور و خواب نیست

غم مرگ با جشن و سورش یکیست

برفت او و ما از پس او رویم

به داد جهان‌آفرین بگرویم

به درویش …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد » بخش ۸

 

…  بهر

بدید از پس نوش و تریاک زهر

اگر بودن اینست شادی چراست

شد از مرگ درویش با شاه راست

بخور هرچ برزی و بد را مکوش

به مرد خردمند بسپار گوش

گذر کرد همراه …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود » بخش ۵

 

…  شاه

به کوه و بیابان و آرامگاه

کنون بازگردم به کار همای

پس از مرگ بهمن که بگرفت …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود » بخش ۹

 

…  خویش

یکی آنک گفتی که ایران تراست

سر تاج و تخت دلیران تراست

به من مرگ نزدیک‌تر زانک تخت

به پردخت تخت و نگون گشت بخت

برین است فرجام چرخ بلند

خرامش سوی رنج …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود » بخش ۱۰

 

…  درود سکندر ببرد

همه کار دارا بر ایشان شمرد

چنین گفت کز مرگ شاهان داد

نباشد دل دشمن و دوست شاد

بدانید کامروز دارا منم

گر او شد نهان آشکارا …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۲

 

…  بپیچید هم دشمنش

به مینو رساناد یزدان تنش

نیابد کسی چاره از چنگ مرگ

چو باد خزانست و ما همچو برگ

جهان یکسر اکنون به پیش شماست

بر اندرز دارا فراوان …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۲۸

 

…  گنج خویش

نه هرگز براندیشم از رنج خویش

بگفتند کای شهریار بلند

در مرگ و پیری تو بر ما ببند

چنین داد پاسخ ورا شهریار

که بامرگ خواهش نیاید به کار

چه پرهیزی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۳۱

 

…  و دور از گروه

یکی مرده مرد اندران تخت‌بر

همانا که بودش پس از مرگ فر

ز دیبا کشیده برو چادری

ز هر گوهری بر سرش افسری

همه گرد بر گرد او سیم و زر

کسی را …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۳۸

 

…  بیند نه خویشان به روم

نه پوشیده رویان آن مرز و بوم

به شهر کسان مرگت آید نه دیر

شود اختر و تاج و تخت از تو سیر

چو بشنید برگشت زان دو درخت

دلش خسته گشته …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۴۲

 

…  کش مرگ نزدیک شد

بروبر همی روز تاریک شد

بران بودش اندیشه کاندر جهان

نماند کسی از نژاد …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۴۳

 

…  به دل بود با او براند

به مادر یکی نامه فرمود و گفت

که آگاهی مرگ نتوان نهفت

ز گیتی مرا بهره این بد که بود

زمان چون نکاهد نشاید فزود

تو از مرگ من هیچ …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۴۵

 

…  زر دارد تنت را به بر

دگر گفت کز دست تو کس نرست

چرا سودی ای شاه با مرگ دست

دگر گفت کسودی از درد و رنج

هم از جستن پادشاهی و گنج

دگر گفت چون پیش داور …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۴۶

 

…  اندر آمد به گرد

چو ابری بدی تند و بارش تگرگ

ترا گفتم ایمن شدستی ز مرگ

ز بس رزم و پیکار و خون ریختن

چه تنها چه با لشکر آویختن

زمانه ترا داد گفتم جواز

همی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۳

 

…  دل گفت موبد که بد روزگار

که فرمان چنین آمد از شهریار

همه مرگ راییم برنا و پیر

ندارد پسر شهریار اردشیر

گر او بی‌عدد سالیان بشمرد

به دشمن رسد تخت …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۹

 

…  جهان

چه بر آشکار و چه اندر نهان

چو او در جهان شهریاری نبود

پس از مرگ او یادگاری نبود

منم ویژه زنده کن نام اوی

مبادا جز از نیکی انجام اوی

فراوان سخن در …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۱۴

 

…  تا رفت شاپور پیش

ورا پندها داد ز اندازه بیش

بدانست کامد به نزدیک مرگ

همی زرد خواهد شدن سبز برگ

بدو گفت کاین عهد من یاددار

همه گفت بدگوی را …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد » بخش ۲

 

…  دانست کز مرگ نتوان گریخت

بسی آب خونین ز دیده بریخت

بگسترد فرش اندر ایوان خویش

بفرمود کامدش …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام اورمزد » بخش ۱

 

…  بهرام بنشست بر تخت زر

دل و مغز جوشان ز مرگ پدر

همه نامداران ایرانیان

برفتند پیشش کمر بر میان

برو خواندند آفرین خدای

که تا …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام اورمزد » بخش ۲

 

…  زدن

روانت گر از آز فرتوت نیست

نشست تو جز تنگ تابوت نیست

اگر مرگ دارد چنین طبع گرگ

پر از می یکی جام خواهم …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام نوزده سال بود » پادشاهی بهرام نوزده سال بود

 

…  خرم جهان دخمه بودش نهفت

جهان را چنین است آیین و ساز

ندارد به مرگ از کسی چنگ باز

پسر بود او را یکی شادکام

که بهرام بهرامیان داشت نام

بیامد نشست از بر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام بهرامیان » پادشاهی بهرام بهرامیان

 

…  آور ای روزبه

چو شد سال گوینده بر شست و سه

چو بهرام دانست کامدش مرگ

نهنگی کجا بشکرد پیل و کرگ

جهان را به فرزند بسپرد و گفت

که با مهتران آفرین باد …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد نرسی » پادشاهی اورمزد نرسی

 

…  نه سال بگذشت بر سر سپهر

گل زرد شد آن چو گلنار چهر

غمی شد ز مرگ آن سر تاجور

بمرد و به شاهی نبودش پسر

چنان نامور مرد شیرین‌سخن

به نوی بشد زین سرای …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شاپور ذوالاکتاف » بخش ۱۶

 

…  همچو شد شاه بیدادگر

جهان زو شود زود زیر و زبر

بدوبر پس از مرگ نفرین بود

همان نام او شاه بی دین بود

بدین دار چشم و بدان دار گوش

که اویست دارنده جان …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر » بخش ۱

 

…  را ز دشت اندرآورد گرد

کلاه برادر به سر بر نهاد

همی بود ازان مرگ ناشاد شاد

چنین گفت با نامداران شهر

که هرکس که از داد یابند بهر

نخست از نیایش به …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر » بخش ۵

 

…  شادمانم چو گلبن به بار

مبادا که خم آورد ماه تو

وگر سست گردد کمرگاه تو

هم‌انگه چون منذر به ایوان رسید

ز بهرام رایش به کیوان رسید

فراوان مصور بجست …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر » بخش ۸

 

…  بفرمود شاه

که تا کردهر یک به اختر نگاه

که تا کی بود در جهان مرگ اوی

کجا تیره گردد سر و ترگ اوی

چه باشد کجا باشد آن روزگار

که پژمرده گردد گل …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر » بخش ۹

 

…  که ای شهریار

بگشتی تو از راه پروردگار

تو گفتی که بگریزم از چنگ مرگ

چو باد خزان آمد از شاخ برگ

ترا چاره اینست کز راه شهد

سوی چشمهٔ سو گرایی به …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر » بخش ۱۰

 

…  مهی

برین برنهادند و برخاستند

همی شهریاری دگر خواستند

چو آگاهی مرگ شاه جهان

پراگنده شد در میان مهان

الان شاه و چون پارس پهلوسیاه

چو بیورد و شگنان زرین …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر » بخش ۱۱

 

…  همچو اوست

از آب پدر یافت او مغز و پوست

چو بشنید بهرام رخ را بکند

ز مرگ پدر شد دلش مستمند

برآمد دو هفته ز شهر یمن

خروشیدن کودک و مرد و زن

چو یک ماه بنشست با …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر » بخش ۱۵

 

…  خونش بپرسد ز ما دادگر

چو خود گفت و این رسم بد خود نهاد

همان کز به مرگش نباشیم شاد

ور ایدون کجا تاج بردارد اوی

به فر از فریدون گذر دارد اوی

جز از شهریارش …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۴

 

…  کار بی‌برگ و بی‌رنگ شد

به پیمان که چیزی نخواهی ز من

ندارم به مرگ آبچین و کفن

هم امشب ترا و نشست ترا

خورش باید و نیست چیزی مرا

گر این اسپ سرگین و آب …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۹

 

…  از غارت و کشتن و چوب گشت

که یزدان ورا یار به اندازه باد

غم و مرگ و سختی بر و تازه باد

همه کار این جا پر از تیرگیست

چنان شد که بر ما بباید گریست

ازین …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱۴

 

…  داد باد

دل زیردستان به ما شاد باد

گر افزون شود دانش و داد من

پس از مرگ روشن بود یاد من

همه زیردستان چو گوهرفروش

بمانند با نالهٔ چنگ و نوش

چو آمد به بالای …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱۶

 

…  دخمه درون بس که تنهاشویم

اگر چند با برز و بالا شویم

همه بسترد مرگ دیوانها

به پای آورد کاخ و ایوانها

ز شاه و ز درویش هر کو بمرد

ابا خویشتن نام نیکی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۲۸

 

…  کن

کز اندیشه بازیب گردد سخن

ز گیتی هرانکو بی‌آزارتر

چنان دان که مرگش زیانکارتر

به مرگ بدان شاد باشی رواست

چو زاید بد و نیک تن مرگ راست

ازین سودمندی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۲۹

 

…  دامنم

شما همچنین چادر راستی

بپوشید شسته دل از کاستی

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

ز دهقان و تازی و رومی نژاد

به کردار شیرست آهنگ اوی

نپیچد کسی گردن …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۳۵

 

…  داد پاسخ که یزدان پاک

مرا گر به هندوستان داد خاک

به جای دگر مرگ من چون بود

که اندیشه ز اندازه بیرون بود

کمان را به زه کرد مرد جوان

تو گفتی همی خوار …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۳۷

 

…  رنج او را بها

بدین بوم ما اژدها کشت و کرگ

به تن زندگانی فزایش نه مرگ

چو بشنید شنگل سخن تیره شد

ز گفتار فرزانگان خیره شد

ببود آن شب و بامداد پگاه

فرستاد …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۴۱

 

…  پراگنده کرد انجمن

یکی گنج خواهم نهادن ز داد

که باشد روانم پس از مرگ شاد

برین نیز گر خواست یزدان بود

دل روشن از بخت خندان بود

برین نیکویها فزایش …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۴۴

 

…  باز آمد از راه بهرامشاه

به آرام بنشست بر پیش‌گاه

ز مرگ و ز روز بد اندیشه کرد

دلش گشت پر درد و رخساره زرد

بفرمود تا پیش او شد دبیر

سرافراز …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۴۶

 

…  بود و این بود روز

تو دل را به آز و فزونی مسوز

بترسد دل سنگ و آهن ز مرگ

هم ایدر ترا ساختن نیست برگ

بی‌آزاری و مردمی بایدت

گذشته چو خواهی که نگزایدت

همی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد هجده سال بود » بخش ۴ - پادشاهی بلاش پیروز چهار سال بود

 

…  داد

ز جمشید و کیخسرو کیقباد

وزان پس فرستاد نزد بلاش

که شاها تو از مرگ غمگین مباش

که این مرگ هر کس نخواهد چشید

شکیبایی و نام باید گزید

ز باد آمده باز گردد …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی قباد چهل و سه سال بود » بخش ۱ - پادشاهی قباد چهل و سه سال بود

 

…  کای شهریار

زبان را بدین باز رنجه مدار

پدر گر نکرد آنچ بایست کرد

ز مرگش پسر گرم و تیمار خورد

تو را من بسان یکی بنده‌ام

به پیش تو اندر پرستنده‌ام

چو گویی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی قباد چهل و سه سال بود » بخش ۲ - داستان مزدک با قباد

 

…  با او زدی

سخن هرچ گفتی ازو بشندی

ز شاهیش چون سال شد بر چهل

غم روز مرگ اندر آمد به دل

یکی نامه بنوشت پس بر حریر

بر آن خط شایسته خود بد دبیر

نخست آفرین کرد …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

.: Weblog Themes By Pichak :.


تماس با ما
تمامي حقوق اين وبلاگ محفوظ است | طراحي : پيچک